داستان موفقیت بزرگترین لباس فروشی دنیا

فروشگاه-فور-اور

داستان موفقیت لباس فروشی فور اور 

موفقیت-لباس-فروشی-فور-اور
موفقیت-لباس-فروشی-فور-اور

تو زندگی هر  کدوم از ما قطعا روزهایی بوده که انگیزه مون کم بشه یا حتی راهمونو گم کنیم یا حتی از همه ی این ها بدتر این که انگیزه ای نداشته باشیم واسه ادامه ی زندگی.نه مقصدی برای رسیدن داشته باشیم و نه هدفی برای جنگیدن.شاید با یه نگاه به سیلیبریتی ها و آدمهای موفق با خودمون بگیم اینا یا با رانت به جایی رسیدن یا پای یه ژن برتر در میونه.شایدم گنج پیدا کردن. وگرنه چطور میشه از فقر رسید به ثروت یا از ضعف رسید به قدرت.

گاهی باید تو اوج خستگی ها و روزمرگی هامون,دکمه ی PAUSEزندگیمون رو بزنیم.دنبال انگیزه ی مورد نیازمون بگردیم برای ادامه دادن راه و یه دورخیز کنیم برای رسیدن به هدف.گاهی با خودم میگم کاش همه یه ساعت برنارد داشتیم که موتونستیم زمان رو نگه داریم و تمام چیزهای مورد نیازمون برای رسیدن به موفقیت رو کنار هم بچینیم بعد دوباره فیلم زندگیمون رو PLAYکنیم.یا کاش جایی یه چراغ جادو سر راهمون سبز می شد و می تونستیم راه صد ساله رو یه شبه بریم و به درآمد زایی و ثروت می رسیدیم.همه ی این ها فانتزی های قشنگی هستن اما همونطور که آنتونی رابینز میگه:تنها میانبر شما و بزرگترین راز رسیدن به موفقیت, الگو گرفتن از آدمهای موفقه ,همونایی که فکر می کنیم ژن برتر دارن یا یه جایی با خوندن یه ورد یا پیدا کردن گنج به موفقیت رسیدن.برای موفق بودن و کشف رازشون کافیه داستان زندگیشون رو دنبال کنیم تا به کلید اسرار دست پیدا کنیم.

قهرمان امروز داستان ما یکی از همین آدمهاییه که با الگو گرفتن از افراد موفق,تونسته پا جای پای اونها بذاره.امروز می خوام براتون داستان مردی رو بگم که روزی نگهبان یک پارکینگ بود و الان یکی از میلیاردهای دنیا و با نفوذ ترین شخص در تجارت لباس شده.شاید از خودتون بپرسین مگه میشه؟چطور ممکنه یه نگهبان,تبدیل به یه میلیاردر بشه؟بیاین با هم از نزدیک نگاهی به زندگی قهرمان داستانمون بندازیم و رازش رو کشف کنیم.امیدوارم این داستان الهام بخش خیلی از ماها برای رسیدن به موفقیت باشه چون معتقدم #وقتشه_زندگیتو_عوض کنی.

 

گلادیاتور(سکانس اول:در جستجوی خوشبختی) یا آخرین سامورائی

مردی که تمام سختی ها رو به  زانو در آورد و تسلیم نشد.من اسمش رو گذاشتم گلادیاتور چون روحیه ی خسنگی ناپذیر و جنگنده ش منو یاد گلادیاتور های اسطوره ای می اندازه.شما می تونید DO WON CHANGصداش کنین.چانگ اهل کره ی جنوبیه.دوران کودکی خیلی سختی رو پشت سر گذاشت.نه از امکانات خبری بود نه از حداقل ترین نیازهای زندگی.و همونطور که میگن:آدم تو اوج محدودیت ها ستاره میشه.شرایط زندگی چانگ خیلی سخت بود تا جایی که حتی نتونست به دانشگاه بره و تنها موفق به گرفتن یه دیپلم ساده شد.چانگ بخاطر تامین نیازهای خانواده مجبور شد کار کنه.بیشتر کار می کرد و کمتر زمانی واسه استراحت داشت.بعد سالها تلاش توانست با مبلغ کمی که جمع کرده بود یه مغازه ی خیلی کوچیک تو شهر سئو ل بخره.تصمیم گرفت قهوه و آبمیوه بفروشه.با وجود وضع مادی نامناسب,ازدواج کرد.چانگ و همسرش شبانه روز و بدون وقفه برای رسیدن به هدف مشترکشون که سفر به آمریکا بود سخت تلاش می کردن. می دونید برای تحقق این رویا چکار کردن؟اونا تصمیم گرفتن هرچی پول در میارن پس انداز کنند.در نهایت ناباوری بعد از مدت ها تلاش و به لطف پس اندازشون توانستن رویاشون رو به واقعیت تبدیل کنند و به آمریکا بروند.بعد از سه سال تلاش بی وقفه و کار مداوم توی مغازه ی کوچیکشون در سئول حالا دیگه درهای بهشت موعود به روشون باز شده بود.

لباس-فروش-فور-اور
لباس-فروش-فور-اور

سکانس دوم:سراب

قهرمان ما به بهشت موعود خودش رسید و این یعنی تحقق اولین رویا.بعد از سالها خستگی و رویا پردازی و درست وقتی که فکر می کرد همه چیز درست پیش می رود,چانگ و همسرش با یک واقعیت وحشتناک رو به رو شدن.سراب.همون قدر دلسرد کننده و همون قدر نا امید کننده.درست همونقدر که یک شخص تشنه تو بیابون به امید پیدا کردن آب حاضره سختی دویدن به سمت هر سرابی رو به جون بخره چانگ و همسرش سه سال تلاش کردن تا به آمریکا برسند اما به محض ورود به آمریکا با این واقعیت که هیچ شغلی ندارند رو به رو شدن بنا بر این مجبور شدن با همون پولی که از پس اندازشون مونده بود زندگی کنند.چیزی که وضعیت رو بدتر می کرد این بود که اونها زبان انگلیسی هم بلد نبودن.حالا باید چکار میکردن؟اونها حتی پول کافی برای شروع یه کار کوچیک رو هم نداشتن.برای خروج ازین مشکل چانگ تصمیم گرفت دست به کاری بزند که کمتر کسی حاضر به انجام دادنش هست.اون تصمیم گرفت همزمان سه شغل مختلف داشته باشه.چانگ به عنوان کارگر جایگاه سوخت,گارسون یه کافی شاپ و دربان یه پارکینگ مشغول کار شد.میتونی زندگی شخصی رو که همزمان سه تا شغل داره تصور کنی؟این شخص چطور میتونه زمانی برای استراحت یا خوابیدن یا حتی غذا خوردن پیدا کنه؟چانگ در روز فقط چند دقیقه  یا چند ساعت می توانست بخوابه و جالب اینجاست که این روند رو چهار سال متوالی ادامه داد.چهار سال از تلاش بی وقفه.وقتی از اراده صحبت می کنیم منظورمون دقیقا این روحیه ی جنگندگی است.انسان اگه هدفی جلوی چشماش داشته باشه و بخواد با تمام وجودش این رویا رو محقق کنه هیچی نمیتونه جلوش رو بگیره.هیچ چیزی جز مرگ.هیج انسانی روی زمین وجود نداره که بتونه تورو از رسیدن به آرزوت و هدفت دور کنه یا سد راهت بشه به شرط اینکه سخت کوش باشی و توی قاموس زندگیت کلمه ی تسلیم شدن وجود نداشته باشه.نگو که زندگی چیزی به من نداده یا تو شهر فقیر و خانواده ی تنگدستی بزرگ شدم یا پدرم چیزی به من نداد.تمام اینها بهانه هایی هستن که برای تلاش نکردن می سازیم و ساختن این بهانه ها خیلی راحت تر از تلاش برای رسیدن به هدفه.

سکانس سوم:بهشت موعود

به داستانمون برگردیم.نکته ی جالب توجه داستان زندگی چانگ و چیزی که تاکید داره همیشه به رسانه ها این موضوعه که اون همیشه از آدمهایی که با ماشینهای گرون قیمت به پارکینگ میومدن یک سوال مشخص میپرسید:شغل شما چیه؟

و موضوع جالب توج ه اینکه 90%اونها می گفتن:لباس فروشی

فروشگاه-فور-اور
فروشگاه-فور-اور

لباسفروشی,لباسفروشی,لباسفروشی.این ایده شبانه روز توی فکر چانگ می چرخید و شبانه روز بهش فکر می کرد.وقتی خواب بود ,وقتی غذا می خورد و حتی وقتی سر کار بود.اما مشکل بزرگ این بود که چانگ هیچی از تجارت لباس نمی دونست.می دونین برای حل این مشکل چکار کرد؟به سادگی .شروع به کتاب خوندن و تحقیق کردن کرد.این درست کاریه که افراد موفق انجام میدن.میخونن و تحقیق می کنن.چانگ تمام کتاب ها و مباحث مربوط به تجارت لباس رو که به زبان کره ای منتشر شده بودن پیدا کرد و شروع به مطالعه ی اونا کرد.کتاب ها,مجله ها,بریده ی جراید و خلاصه هر چیزی که ربطی به دنیای تجارت لباس داشت توجه چانگ رو به خودش جلب می کرد.این روال 4سال ادامه پیدا کرد.تمام این چهار سال چانگ برنامه ریزی و پس انداز می کرد.بعد از چهار سال توانست با همسرش یه مغازه ی کوچیک لباس فروشی راه بندازه.اما این مغازه توی یه محله ی فقیر در شهر لس آنجلس بود و تنها لباسهای ساخت کره ی جنوبی در آن به فروش می رسیدند.اما موضوعی که در کنار این موفقیت نسبی,چانگ را به شدت متاثر و ناراحت می کرد این بود که این مغازه قبلا به شش نفر دیگر داده شده بود.تمام انها فروشنده ی لباس بودند و تمام انها شکست خورده بودن چون مغازه در محله ی فقیر نشین بود.چانگ اما,تصمیم گرفت از شکست مالکین قبلی مغازه درس بگیره و راه اونها رو ادامه نده و این درست همون میانبر موفقیت هست که ازش صحبت می کردیم.از شکست ها و پیروزی های دیگران درس بگیریم تا بتونیم موفق بشیم.به لطف تمام کتابها و مقاله هایی که خونده بود و با تکیه به هوش و خلاقیتش چانگ تونست با مشتریاش خوب ارتباط برقرار کنه و همه شون رو راضی نگه داره.به هر مشتری جنس مناسب با قیمت مناسب می داد و این چانگ رو از دیگر رقباش متمایز می کرد.داستان موفقیت چانگ شروع شد.هر روز صد دلار سود دریافت می کرد و این تنها بعد از گذشت چند ماه از شروع کار بود.نکته ی جالب توجه این که برآورد چانگ این بود که بعد از یک سال به سود 30 هزار دلار برسه اما اتفاقی که افتاد اونقدر عجیب بود که غافلگیر شد.اون تونست به چندین برابر سودی که پیش بینی کرده بود برسه  یعنی 700هزار دلار……..

 

درست همین لحظه چانگ فهمید که مسیر را درست رفته و این راه به موفقیت ختم می شه.

از کارگر پمپ بنزین و گارسون کافی شاپ و نگهبان پارکینگ,تا رسیدن به اوج موفقیت و ثروت.باید بگم که قهرمان داستان ما مسیر پر پیچ و خمی رو گذرونده.درست جایی که سرنوشت دو راه پیش پای چانگ گذاشت اون بین تسلیم شدن و جنگیدن,سخت کوشی و جنگیدن رو انتخاب کرد.امروز چانگ بیش از 21 شعبه در ایالات متحده ی آمریکا داره.یک برند پر آوازه و مخصوص به خودش ساخت و این برند رو جهانی کرد.بیش از 38هزار کارمند داره.و صاحب 700شعبه ی  فروشگاهی بزرگ لباس فروشی در دنیا شده.می دونید قیمت منزل چانگ چقدره؟مطمئنم حتی هضم این موضوع شاید سخت باشه.مخصوصا با توجه به پس زمینه ی سخت زندگی چانگ.قیمت منزل چانگ 17میلیون دلاره و توی شهرک اشرافی نشین BEVERLY HILLS آمریکا است.جایی که فقط بازیگرای هالیوود,تجار و سرمایه داران می توانند خونه ی رویاییشون رو بخرنو زندگی کنند.

چانگ میگه:تجارت شبیه مسابقات دوی 100متر نیست,تجارت یه ماراتن خیلی طولانیه.کسی که فکر می کنه من برای موفقیت یه راز عجیب یا یه فرمول پیچیده دارم اشتباه می کنه.من به دو دلیل موفق شدم.دلیل اول اینکه:من سخت کوش و صبور بودم و تونستم پول پس انداز کنم,و دلیل دوم اینه که من معتقدم انسان باید بخشی از درآمد و داراییش رو برای کمک به فقرا قرار بده چون خدا به اون نیروی استقامت و سخت کوشی داده تا در موقع رویارویی با سختی ها کم نیاره.

با اینکه چانگ امروزه یکی از با نفوذ ترین و ثروتمند ترین تجار لباس دنیا شده و ثروتش به بیش از 4میلیارد دلار میرسه اما هنوز مغازه ی کوچیکی که در لس آنجلس و محله ی فقیر نشین داشت نگه داشته و هر از چند گاهی بهش سر میزنه تا هیچوقت گذشته ی خودشو فراموش نکنه.روزهایی رو که از به دست آوردن صد دلار در روز خوشحال بود.

به امید اینکه تغییر کنیم و تبدیل به شخصی بشیم که از زاویه ی جدیدی به زندگی نگاه میکنه,آلبوم موفقیت این قهرمان رو با هم ورق زدیم.هیچ رانت و امتیازی در کار نبود.همه ی اون چیزی که وجود داشت امید,رویا,و روحیه ی خستگی ناپذیر بود.

نوبت توئه

#وقتشه_زندگیتو_عوض_کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *